صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
|
بیسیم چی پر رو بخوانيد و كف كنيد!!!! |
موضوعات
توهین به آقای ایکس ( سیاسی )
هيچ مي دانيد كه جديداً در مملكت مدشده(بگذريم كه از اول هم همين طور بوده) مردم را بگيرند و خلاصه... بعله منظورم راجع به همين احكاميه كه در باره عوامل اهانت به آقاي x صادر شده
خب شما حتماْ خوب می دونید که آقای ایکس خیلی علاقه به ایراد سخنان فلسفی و زیبا دارند از همین رو هم هست که مردم سخنان زیبای ایشون را جور دیگه ای تلقی می کنند. مثلاْ وقتی استاد می فرمایند:«خب ما در حال حاضر کار می کنیم...» مردم که نمی دونن ایشون منظورشون چیه فکر می کنند که ایشون دارندکار می کنند
از بد حادثه و نا آگاهی یک عده از آقایون طلاب وظیفه شناس هم بوده که خواستن خلاصه سر از کار در بیارن و بفهمن که شقایق گودرزی چه ربطی به گودرز شقایقی داره!
با تشکر
اگه بذارن بازم می نویسیم
نوشته شده توسط محمد سعيد انصاري در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
لينك مطلب
(( حکایت زندگی )) ( فرهنگ و هنر )
(( حکایت زندگی ))
*** از سی و سه پُل تا سوربُن ***
داستانی بر اساس واقعیت
اثر : محمد حسن انصاری ، تهران ، پاییز 1374
مقدّمه
به نام خداوند جان و خرد . به نام او که انسان را ازخاک تا افلاک و از ذلّت به عزّت و از تاریکی ها به روشنائیها هدایت می نماید ، آن چنان که بعضاً این تحولات ناباورانه به نظر می رسد . داستانی که هم اکنون در پیش روی شماست از طرفی نمونه ای از پلیدی و بدخویی بعضی از دیو سیرتان انسان نما ( تلخی ها ) و از طرف دیگر الگوئی از انسانهای شرافتمند و بزرگوار است ( شیرینی ها ) .
این تضاد و طلاقی دو طرز تفکر به روشنی در این نوشته نمایان است ، البته لازم به ذکر است که شروع ماجرا در دوره قبل از پیروزی انقلاب اسلامی می باشد که فساد و خرافه پرستی در بین بعضی از اقشار مردم جاهل زیاد به چشم می خورد . امید است که با مطالعه این داستان شرافت و انسانیت ها را پاس داشته و با نامردمی ها و زشتی ها مبارزه شود .
محمد حسن انصاری
وکیل دادگستری
تهران – پاییز 1374
در یکی از کوچه پس کوچه های باریک و محله ای قدیمی در اصفهان ساعت 4 بعد از ظهر یک روز برفی و سرد زمستان دخترکی با اندام نحیف که از سرما گهگاهی دستهای لاغر خود را با حرارت دهان گرم می کرد ، با کتاب و دفتری زیر بغل و کفشهای کتانی نمناک از مدرسه به سوی منزل راهی است .
پس از گذشتن از چندین کوچه انگار که شاهزاده ای به ضیافتی باشکوه دعوت شده باشد بر سرعت گامهای خود می افزاید . برای او اشکنه داغ ، غذای رنگارنگ و خواهر و برادرانش ، شاهزادگان این کلبه محقر هستند .
با رسیدن به خانه لحاف کرسی را بر همه چیز ترجیح می دهد . او ( معصومه ) دختر بزرگ این خانواده است یک خواهر و دو برادر کوچکتر از خود دارد ، یک مادر نامهربان و نادان و یک پدر معتاد و بیکاره مجموعه اعضاء این خانواده را تشکیل می دهند .
آن روز غروب در حالیکه مادر مشغول شستشوی لباسها و پدر در گوشه زیر زمین مشغول خود سازی و دخترک و خواهر و برادرانش مشغول بازی هستند ، ناگهان دستی درکوب خانه را به صدا در می آورد . مادر در را باز نموده و سراسیمه به اتاق می آید و بچه ها را به پستوی سرد اطاق می فرستد .
از پشت شیشه بخار گرفته معلوم می شد که میهمانها آقا غلام بقال سر کوچه و مادرش بودند . حتی با اولین نظر می شد قیافه سیاه و برافروخته با چشمانی درشت و قد بلند و چهار شانه آقا غلام را تشخیص داد .
چند دقیقه ای که تعارفات معمول بین مادر و میهمانان رد و بدل شد مادر به پستوی اتاق آمد و با نهیب به دخترک گفت : « معصومه فوری بلند شو و چای را دم کن و خودت برای آنها بیاور . » وقتی مادر با امتناع وی روبرو شد با یک سیلی حالی معصومه نمود که اینها میهمان معمولی نیستند ، آنها برای خواستگاری آمده اند .
دخترک در حالیکه گیج و حیران و ناتوان از حلّاجی کلمه « خواستگاری » بود ، از مادر پرسید : « مادر مگر آقا غلام پسر بزرگی دارد ؟ اصلاً آنها به خواستگاری چه کسی آمده اند ؟ » که مادر جواب داد : « ای دختر احمق غلام که هنوز داماد نشده آنها آمده اند که تو را برای همین آقا غلام خواستگاری کنند . »
با تمام شدن جمله مادر رنگ از چهره دختر پرید و مثل بید به خود می لرزید . وی که هنوز پانزده سالش تمام نشده بود و شب ها را در رویای شیرین داشتن عروسکی با لباس زری به خواب می رفت ، هضم این کلمات برای او بسیار دشوار می نمود ، چگونه می توانست آقا غلام را با آن هیبت به همسری خود بپذیرد . ولی آنچه از ظاهر قضیه بر می آمد این بود معصومه خیلی بی خبر از همه جاست و مادر از قبل همه قول و قرارها را گذاشته بود چون از خوشحالی روی پا بند نبود و مرتب قربان صدقه غلام می رفت .
سردی و نموری اتاق پستو و ترس و اضطراب و نگرانی ، لرزه مضاعفی بر اندام ضعیف معصومه انداخته بود .
سینی چایی روی دستان لرزان معصومه آهنگ ترس را در گوش دیگران می نواخت ، پذیرایی معمول خیلی سریع تمام شد انگار که چاره ای جز سکوت و پذیرش برای معصومه نبود .
آن روز حتی زمان جلسه عروسی را هم مشخص کردند ، بدون اینکه هیچ اظهار نظری از معصومه بخواهند . وقتی میهمان ها رفتند اصرار و توجیحات پول پرستانه مادر که غیر از مادّیات هیچ چیز دیگر او را راضی نمی کرد ، شروع شد .
مادر 10 روز فرصت داشت که دخترش را برای تن دادن به این ازدواج تحمیلی آماده سازد . از بی تفاوتی پدر و رضایت بیش از حدّ مادر این چنین بر می آمد که معصومه چاره ای جز پذیرفتن و سوختن و ساختن ندارد .
این ده روز ثمری جز اشک و آه برای دختر نداشت و خیلی زود سپری شد امّا برای او به اندازه ده سال پر از غم و اندوه بود . فردای آنروز مراسم ازدواج بصورت خصوصی برگزار شد و حجله در انتظار عروس کوچولوی پانزده ساله و داماد ضمخت چهل و پنج ساله بود .
عروسی که بیشتر به عروسک می ماند ، دست در دستهای خشن آقا غلام به همراه مادر او که به یک عجوزه جادوگر شبیه بود ، راهی خانه بخت شد . معصومه مانند کبوتر سفیدی که در چنگال گربه ای پشمالو گرفتار شده ، در قفس حجله با اکراه خود را تسلیم غلام می نماید .
ساعت پنج صبح اولین روز زندگی مشترک با صدای گوشخراش غلام خواب شیرین معصومه حرام می شود چون با کمی سن نمی توانست ساعات خواب و بیداری خود را با آنها که سنی از ایشان گذشته بود هماهنگ کند .
روز دوم به خاطر دیر بلند شدن از خواب با یک نوازش تسمه کمری مورد پذیرایی شوهر قرار می گیرد ، البته با توصیه مادر شوهر و این شروع رنج و عذاب و تنفر شدید او از جنس مرد بود .
روزها به سختی سپری می شد . دخالتهای بی مورد مادر شوهر در خصوصی ترین مسائل زناشویی ، حتی همخوابگی عرصه را به شدت بر معصومه تنگ می کرد . کم کم غلام خصوصیات اخلاقی و روانی خود را بروز می داد ، مثلاً وی را مقیّد کرده بود که حق نخواهد داشت لحظه ای از خانه خارج شود و با هیچ مردی حتی دایی و برادرش حق مصاحبتی نداشت .
رذایل اخلاقی غلام هنگامی شدت یافت که زن با گذشت حدود یکسال و نیم از ازدواج حامله نمی شد و این ماشین جوجه کشی نیاز غلام و مادرش را که فقط در انتظار فرزندی بودند برطرف نمی کرد . با اینکه می دانست به دلیل خردسالی و عدم آمادگی برای آبستن شدن طبق نظر پزشک زمان حاملگی هنوز دیر نشده بود . با این حال مرتب بهانه گیری می کرد . او که معصومه را برای لذائذ خود و بچه دار شدن می خواست ، این امر برایش گران می آمد .
مادر شوهر خرافاتی با مراجعه به رمالها این فکر را در ذهن مرد وارد کرده بود که چون با جادو و رمل حامله نمی شود حتماً دلش در گرو دیگری است . اگر این طور نبود می بایست با آن دعاهائی که به خوردش می دهیم حامله شود . تا آنجا که بعضی مواقع طعم و مزه غیر طبیعی غذاها برای معصومه غیر عادی می نمود هر چند می دانست که ناشی از داروهای رمال ها است جرأت سؤال نداشت .
یک روز که شاگرد میوه فروشی محله برای کمک به معصومه میوه ها را تا درب خانه می رساند غلام از دور نظاره گر جریان بود بعد از رفتن او شوهر به خانه آمد و جسم نحیف معصومه را به بهانه اینکه چرا آن مرد به تو کمک کرد ، حتماً از او خوشت می آید ، به زیر لگد و شلاق گرفت و تا آن لحظه که سوءظن خود را پنهان داشته بود آشکار ساخت و با فحاشی و تهمت ها آنچه را که در ضمیر پلید خود داشت ، بیرون ریخت .
بالاخره بعد از دارو و درمان های متعدد بعد از دو سال و نیم که از ازدواجشان می گذشت معصومه حامله شد .
شوهرش از یک طرف خوشحال به نظر می رسید ، چون در آینده صاحب فرزندی می شد و از طرف دیگر با وسوسه های شیطانی مادرش و سوءظنی که از معصومه داشت شادی خود را پنهان می کرد .
حتی یک روز به همسرش گفت من وقتی قبول می کنم که این بچه مال من است که به یکی از ما دو نفر شبیه باشد . چه طور تو که با هزار دعا و جادو حامله نمی شدی حال اگر غلطی نکرده باشی تا چند ماه دیگر معلوم خواهد شد و معصومه هم با وجود خوشحالی نگران آینده بود .
خداوندا چطور می توانست پاکی خود را به شوهری که با قوانین الهی هم مخالف بود و سخت تحت تأثیر افکار خرافه بود ، را به اثبات برساند .
به هر حال بعد از چند ماه انتظارها به پایان رسید و این مولود بخت برگشته دیده به جهان گشود . در زایشگاه اولین باری که غلام نوزاد را در دست گرفت می شد نفرت و تردید را در چشمها و چهره او دید و بچه را بدون حتی نوازشی ظاهری روی تخت گذاشت .
در همین حال دایی و پسر دایی معصومه برای عیادت وارد اتاق شدند و غلام نظاره گر نوازشهای زیاد پسر دایی نسبت به بچه خود خصوصاً که قیافه زیبا و معصومانه کودک با موهای طلائی هر عیادت کننده ای را جذب می کرد ، بود .
همین برخورد باعث شد که به محض خداحافظی ملاقات کنندگان ، غلام چنان مشتی به پهلوی معصومه کوبید که او از حال رفت به نحوی که مجدداً برای جلوگیری از خونریزی به اتاق عمل برده شد .
بعد از چند روزی که حال معصومه بهتر شد غلام حاضر نبود حتی برای بردن او به خانه به بیمارستان بیاید و باز هم دائی معصومه او را به خانه شوهرش رساند .
کم کم آزار و اذیت او خیلی بالا گرفت تا یک روز که غلام در خانه نبود ، معصومه از شدت ناراحتی برای درد دل و شکایت به همراه کودکش به منزل مادر می رود . پدر و مادر که آرزوها و آمال خود را بر باد رفته می دیدند او را مورد بی مهری قرار داده و از خانه خود راندند .
معصومه غمگین و دلزده با پای پیاده و بچه بغل به خانه شوهر برگشت . به درب خانه که رسید متوجه شد که درب از داخل قفل شده است ، هر چه در را کوبید و انتظار کشید کسی در را باز نکرد .
همان جا در کوچه به دیوار تکیه داد و مشغول شیر دادن نوزادش شد از خستگی توان حرکت نداشت بعد از نیم ساعتی که در کوچه منتظر مانده بود ، ناگهان از داخل خانه صدای مادر شوهرش را شنید که می گفت : « ای زن هرزه تا ساعت ده شب کجا بودی . حالا هم برو هر جا که بودی و شوهرش هم حرف او را ادامه داد که من تو و این بچه حرامزاده را به این خانه دیگر راه نمی دهم . خیلی وقت بود که می خواستم از خانه بیرونت کنم . خوب شد که خودت رفتی برو که دیگر برنگردی .
دنیا پیش چشمهای معصومه تیره و تار شد با صدای شیون او زن همسایه متوجه ماجرا گردید ، آمد کنار او و بچه را از بغلش گرفت و هر دو را به خانه خود برد و مورد ملاطفت قرار داد .
وقتی مرد همسایه به خانه آمد شب از نیمه گذشته بود . در آن شب پاییزی سرد از مرد همسایه خواهش کرد که با اتومبیل او را به منزل دائی اش برساند .
یک کوچه مانده به منزل دائی اش از اتومبیل پیاده شد چون نمی خواست دائی او را توی ماشین مرد غریبه ای ببیند . وقتی وارد کوچه منزل آنها شد متوجه گردید که تمام چراغهای منزلشان خاموش است . هر چه در را کوبید کسی جواب نداد با وجود اینکه خیلی دیر وقت بود از همسایه ها پرس و جو کرد یکی از همسایه ها گفت که آنها برای مداوای فرزندشان با همه اعضای خانواده به تهران رفته اند .
برای معصومه اینجا دیگر آخر خط بود از همه جا رانده ، خسته و گرسنه با تنی رنجور و گریان با کودکی که در چهل درجه تب می سوخت و مرتب از گرسنگی و تب ناله می زد .
مثل دیوانه ها راه برگشت را در آن سرما و تاریکی نیمه شب در پیش گرفت . سوز و سرما کودک بی گناه را همچون برگ درختان پاییزی به سوی مرگ سوق می داد . دیگر معصومه توان راه رفتن نداشت به سختی خود را به روی سی و سه پل رساند .
نوزاد عزیز تر از جانش را در آغوش فشرد ، لبان تبدارش را چندین بار بوسید با دنیایی از یأس و نا امیدی از کودکش خداحافظی کرد و او را در یکی از راهروهای سی و سه پل خوابانید و برای رهایی از این همه رنج و بدبختی تن رنجور خود را به قصد خودکشی به موجهای آب سرد زاینده رود سپرد .
در همین هنگام که خود را به رودخانه پرتاب کرد اتومبیل گشت آگاهی متوجه حرکت او شد و سریعاً اقدام به نجات او می کنند و معصومه را به همراه بچه اش به یک استراحتگاه عمومی می برند . بعد از دو روز که از اقامت او در استراحتگاه می گذشت توسط مددکاران شهربانی به خانواده او ماجرا را اطلاع می دهند .
صبح روز بعد در نهایت ناباوری شوهر برای بردن معصومه با ظاهری حاکی از پشیمانی او باشد به محل سکونت او می آید و او و بچه اش را با اتومبیلی که از همسایه شان امانت گرفته بود ، برداشته و به سوی منزل روانه می شوند .
چند خیابانی که طی می شود معصومه متوجه می شود که ماشین از مسیر اصلی خانه به سمت دیگری می رود وقتی با اعتراض زن روبرو می شود ، پاسخ می دهد چون آشتی کرده ایم می خواهم تو را برای ناهار به یکی از آبادی های بیرون شهر ببرم . اتومبیل از شهر خارج شده و نزدیک به یک مزرعه متوقف می شود . معصومه می گوید : « اینجا چه جائی است اینجا ناهار پیدا نمی شود . »
غلام گفت :« تو پایین شو زیر درخت بنشین تا من فکری برای ناهار بکنم . » زن از ماشین پیاده شد و چند قدم آن طرف تر با تکیه به درخت مشغول شیر دادن به طفل بیچاره اش شد که ناگهان غلام را دید که با چشمان از حدقه بیرون آمده با یک میله آهنی در دست به طرف او می آید .
چطور می توانست باور کند که دعوت ناهار به قصد کشتن او و فرزندش باشد . به یکباره از زمین برخاست و همانطور که جیغ می زد و کمک می خواست به سوی کلبه ای که در آن نزدیکی بود ، فرار می کرد . با سر و صدای او از همان کلبه پیر مردی با محاسن سفید بیرون دوید و بدون معطّلی زن را داخل کلبه راهنمایی نموده و درب را از داخل قفل می کند .
پیر مرد به سوی غلام می رود که مانع حرکت او شود و به همین دلیل فوری با هم گلاویز می شوند و زن که از روزنه در شاهد درگیری بود ، می بیند پیر مرد با یک ضربه میله آهنی به سرش نقش بر زمین می شود . غلام به سوی کلبه می رود و هر چه تلاش می کند موفق به شکستن در نمی شود . در همین موقع صدای موتور سیکلتی که به سوی کلبه می آمد موجب وحشت می شود .
موتور سوار که متوجه فرار او و پیکر غرق به خون پیرمرد می گردد به دنبال غلام رفته و با زدن موتور به پایش او را از حرکت باز می دارد . راننده موتور چون فریاد استمداد زن را می شنود به سوی کلبه رفته و از زن جریان را سؤال می کند . معصومه هم که تا حدودی خطر را رفع شده می دید ، درب را باز کرده و شرح ماجرا را بیان می کند .
راننده موتور که فرزند پیر مرد بود با چند ضربه کاری غلام را بی هوش به زمین می اندازد و توسط همان ماشین و به همراه معصومه و فرزندش به سوی بیمارستان شهر به قصد نجات جان پدرش حرکت می کند .
در بیمارستان پیر مرد بینوا به دلیل خونریزیهای شدید مغزی فوت می نماید و غلام بعد از چند ساعتی مداوا به هوش می آید و بعد از سه روز که بهبودی نسبی می یابد ، توسط نیروهای آگاهی به همراه پرونده تنظیمی به دادسرا اعزام می شود .
بعد از تکمیل رسیدگیها و تحقیقات و کامل شدن پرونده غلام به اتهام قتل عمدی پیرمرد به حکم محکمه محکوم به اعدام می گردد و با اجرای این حکم یک عنصر پلید و لکّه ننگ از دامان اجتماع زدوده می شود .
ولی انگار که فلاکت معصومه پایانی ندارد از آن روز به بعد معصومه با فقر و تنگدستی زندگی را می گذراند ، حتی از غلام هم هیچ چیز به او نرسید . چون قبلاً هر چه داشته به اسم مادرش کرده بود .
معصومه حیران و سرگردان برای یافتن کار و لقمه نانی که بتواند شکم خود و بچه را سیر کند ، به این در و آن در می زند تا اینکه در یک مسافرخانه قدیمی کار رختشویی را شروع کرد و صاحب آن جا در ازاء کار سخت و مداوم فقط جای خواب و لقمه ای نان بخور و نمیر به او می داد .
چند روزی به همین منوال می گذشت تا اینکه یک روز تصمیم می گیرد برای این که فلاکت و بدبختی که او را از پا در می آورد دیگر باعث از بین رفتن کودکش نشود ، او را در محلی سر راه بگذارد تا شاید دیگری بتواند شکم او را سیر کند .
این دومین بار بود که تصمیم به جدایی از کودکش می گیرد ، تنها چیزی را که در دنیا دارد همین جگرگوشه اش است ، تصمیم بسیار سخت و شکننده ای بود ، از طرفی می دید قادر نیست حتی تکه نانی و یا لباس کهنه ای برای او تهیه کند ، پس تلخی فراق را بر احتمال آسایش فرزندش در آینده ترجیح می دهد .
یک روز صبح زود بچه را در پتویی پیچیده و جلوی درب منزل یکی از متموّلین سر راه می گذارد و خود پشت درختی به نظاره می ایستد .
چند دقیقه ای می گذرد ، درب خانه باز می شود و مرد میانسالی از خانه خارج می شود با صدای گریه ضعیف کودک نظر مرد به سوی او جلب می شود جلو می رود و کودک را برداشته و در حالیکه با چشمان حیرت زده او را ورانداز می کند به سمت خانه برگشته و بی اختیار رو به همسرش فریاد می زند که خانم بیا و ببین خداوند آرزوی چندین ساله ما را بر آورده و هدیه ای از آسمان فرستاده است .
خانم خانه با حیرت به اطراف می نگرد ، نکند خواب می بینم و در حالیکه کودک را در آغوش گرفته متوجه می شود که روی دستبندی که به دست کودک بسته شده فقط دو اسم به چشم می خورد .
نوزادی به نام سعید با لباسی لیمویی و چشمان روشن که نام مادر او معصومه می باشد یک شیشه شیر خوری خالی نوزاد و یک قرآن که به لباسش سنجاق شده همه ی چیزی است که هویت او را حفظ می کند . حالا دیگر اسم سعید برای این نوزاد با مسمی ترین اسم بود .
معصومه که از دور جریان را زیر نظر داشت با قطرات اشک جگر گوشه خود را بدرقه می کرد و از شدت ناراحتی پیشانی خود را به درخت می کوبید .
از آن روز به بعد در هر فرصتی که دست می داد خود را نزدیک خانه می رساند و بدون اینکه کسی متوجه او شود ، شاهد رشد و سعادتمندی کودکش بود .
به تدریج سعید در آن خانه مرفه رشد می کرد و بزرگ می شد و هر روز که اتومبیل با راننده سعید را به مدرسه می رساند معصومه هم از دور قربان صدقه کودکش می رفت ولی باید تحمل می کرد چون به خودش قول داده بود که اگر فرزندش به آن چیزی که می خواست برسد ، عشق مادری خود را فدای آسایش او کند و از طرفی هم به خود اجازه نمی داد با نزدیک شدن به سعید آینده او را دستخوش تزلزل کند .
یک روز در حالیکه معصومه محو تماشای پسرش بود و عرض خیابان را طی می کرد با اتومبیلی که توسط راننده پدر خوانده سعید هدایت می شد و برای بردن سعید از مدرسه به منزل از آن جا می گذشت ، برخورد می کند و از ناحیه پا و کمر شدیداً آسیب می بیند .
فوری او را با همان اتومبیل به بیمارستان می رسانند و در همان لحظه اول که به هوش می آید برای اینکه خود را مدیون آن خانواده می دانست و نمی خواست راحتی رفت و آمد سعید به مدرسه دچار وقفه شود ، اعلام رضایت از راننده می نماید و خود را مقصر نشان می دهد ، در حالیکه از شدت درد روی تخت بیمارستان به خود می پیچید .
متأسفانه معالجاتی که به توصیه پدر خوانده سعید توسط تعدادی از پزشکان روی معصومه انجام گرفت ، نتوانست از سیاه شدن پای او جلوگیری کند و پزشکان مجبور شدند برای حفظ جان او پای راستش را از زیر زانو قطع کنند .
پدر خوانده سعید که مرد متموّلی بود کلیه هزینه ها و مخارج معالجات او را پرداخت می کرد . وقتی مطّلع می شود که این زن تنها با چه بدبختی زندگی را می گذراند وی را راضی می کند که در اتاقکی که به عنوان انباری در گوشه باغ خانه آن ها قرار داشت ، سکونت گزیند و بر حسب وظیفه انسانی مخارج زندگی محقر او را تأمین می کرد و معصومه نیز از اینکه حالا می توانست بیشتر و بهتر هر روز سعید را ملاقات کند ، راضی به نظر می رسید .
همین برای او کافی بود و به هیچ وجه نمی توانست به خود اجازه دهد که با معرفی خود کانون گرم خانواده سعید و خوشبختی او را به خطر اندازد و همچنان روزگار را به سکوت می گذراند و سعید نیز گهگاهی هنگام بازی در باغ پای قصه های معصومه می نشست .
همین قدر برای او دنیایی بود و می توانست بهتر رنج سالیان گذشته را به فراموشی بسپارد .
حالا دیگر گرد زمانه بر سیمای معصومه نشسته و موهای سپید او را پیر تر و شکسته تر از سن واقعی اش نشان می داد و تنها آن چه که زندگی را برای او قابل تحمل می کرد ، امید به آینده درخشان سعید بود .
زبان معصومه چنان قفل شده بود که انگار سعید واقعاً فرزند آن خانواده است .
مدت زیادی به همین منوال می گذشت و معصومه هر وقت که غم و غصه بر او غلبه می کرد ، لنگان لنگان به محله قدیمی زندگی کودکی اش می رفت . دیگر از پدر و مادرش خبری نبود خانه محل زندگی کودکی اش حالا تبدیل به پاساژ شده بود .
انگار که هیچ زمانی آن کوچه و آن خانواده و سختی های آن وجود نداشته ، دیگر از مغازه غلام آثاری بر جا نمانده و هیچ یک از اهالی آن محل برای معصومه آشنا نبودند .
سعید دیگر بزرگ شده بود و با گرفتن دیپلم مهیای سفر شده بود . او می بایست برای ادامه تحصیل به خارج برود . با گرفتن جشن خداحافظی سعید به کشور فرانسه برای تحصیل در رشته حقوق در دانشگاه سوربُن اعزام می شود و معصومه دوباره در آتش فراق می سوخت و می ساخت .
زجر هجران چنان بر وی مستولی گشت که او را روز به روز ضعیف تر و شکسته تر می نمود . تا اینکه معصومه مبتلا به کم خونی و ضعف و بیماری شدید شد . خانواده سعید ننه معصومه را به نزد چندین پزشک می برند .
بعد از انجام معاینات و آزمایشهای متعدد مشخص می شود که مبتلا به سرطان خون می باشد . انگار که هر چه رنج و بد بختی است یکباره نصیب این زن بینوا شده است . در همین زمان است که سعید در دانشگاه سوربُن در حال گذراندن دوره دکترای حقوق بین الملل است و در اینجا قلب مادری که فقط به امید دیدن دوباره او آخرین ضربان های خود را به سختی انجام می دهد .
در طول یک هفته معصومه مثل شمع آب می شود و از او جز پوست و استخوانی بر جا نمی ماند . صبح روز هشتم که خانواده سعید برای عیادت او می آیند با پیکر بی جان او رو به رو می شوند . آری پیکر بی جان او در حالی که قطرات اشک حسرت گونه های استخوانی اش را خیس کرده بر تخت بیمارستان آرمیدن گرفته است . دیگر چشمش منتظر و دلش نگران نیست .
فردای آن روز پیکر زجر کشیده مادری که در سکوت و انتظار جان به جان آفرین تسلیم کرده تشییع و به خاک سپرده می شود ، بدون این که هیچ یک از اقوام او حضور داشته باشند و اگر نبود تدبیر معصومه زندگی و راز حیات او هنوز هم سر به مُهر به همراه خودش دفن می شد .
چون روز بعد از تدفین پدر خوانده سعید برای اینکه شاید از اقوام معصومه نشانی به دست آورد ، در اثاثیه مختصر او مشغول جستجو می شود که متوجه نامه سر بسته ای لای قرآن داخل اتاقش می شود . نامه را برداشته و آن را می گشاید .
نامه به خط خود معصومه می باشد که شرح پریشانی و خون دل خوردن های خود را از ابتدا تا یک هفته قبل از فوتش با تمام جزئیات نوشته بود و حتی ماجرای رها کردن سعید با تمام نشانی ها نوشته شده بود .
ناگهان طوفانی عظیم سراپای وجود پدر خوانده سعید را می گیرد و آه از نهادش بر می آید . چطور می توانست باور کند که یک زن تنها این همه درد و بدبختی را تحمل کند و عمری را با ایثار و فداکاری به خاطر فرزندش سکوت اختیار کند .
با اطلاع دیگر اعضاء خانواده صدای شیون و ناله از خانه بلند می شود . انگار که یکی از نزدیک ترین عزیزان از دست رفته با شد همه نامه را مکرر می خواندند و بر بی کسی و بدبختی او اشک می ریختند .
چند ماهی که می گذرد سعید که حالا دارای عالی ترین درجه استادی و صاحب کرسی حقوق بین الملل در دانشگاه سوربُن فرانسه است ، برای تعطیلات و دیدار با خانواده اش به اصفهان می آید . پدرش کم کم در طی چند روز جریان را از اولین روز تا آخرین لحظه برای سعید شرح می دهد .
دوباره خانه ماتم سرا می گردد . سعید سر قبر مادر رفته و سنگ مزارش را در آغوش می گیرد و در حالیکه صدای هق هق گریه اش بند نمی آید با مادر درد دل می کند . برای او فقط افسوس و حسرت مانده است . افسوس مادر ، ای کاش زودتر می دانستم . چرا این همه سکوت .
حالا دیگر برای سعید درک این مسائل که چرا ننه معصومه وقتی کفشهای او را برایش می آورد تا به مدرسه برود آن ها را می بوسید و چرا این قدر با اشتیاق قد و بالای او را ورانداز می کرد و چرا آن روز که سعید پایش زخم شده بود ننه معصومه از غصه تب کرده بود و بسیاری از این چراهای دیگر ، راحت تر بود و پاسخ خود را گرفته بود آخر او مادر بود مادر .
حالا سعید با قاب عکس بزرگی که از مادرش تهیه کرده بود و آن را به دیوار دفتر کارش در دانشگاه سوربُن نصب نموده است ، زندگی می کند و هر روز صبح قبل از شروع هر کاری بر عکس مادرش بوسه زده و از او که نمونه صبر و استقامت و ایثار است مدد می خواهد .
اگر زمانی از خیابان الیزابت در قسمت شرقی پاریس عبور کردید و نبش خیابان 147 به ویلای مجللی که در پیشانی در ورودی ساختمان به کاشی نصب شده که روی آن نوشته شده « Masoume Villa » برخورد کردید ، مطمئناً این جا منزل سعید فرزند همان ننه معصومه می باشد .
محمد حسن انصاری
وکیل دادگستری
تهران – پاییز 1374
نوشته شده توسط محمد سعيد انصاري در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
bisimchiporro.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
